شهیارشهیار، تا این لحظه 5 سال و 8 ماه و 6 روز سن دارد

کشمش کوچولو

82.ماه شصت و هفت

پسرم دو ماهی هست که به خاطر درس خوندن و شرایط من،خیلی کم پیش همیم.و وقتی پیشتم تو مدام بهم چسبیدی.از کتابا و جزوه هامم نفرت داری😔منو ببخش که تو روزایی که باید کنارت باشم،نیستم.ولی بدون مامان خیلی دوست داره❤️ پایان این ماه وزنت 18.5 و قدت 114 بود. ...
6 آذر 1397

79.ماه شصت و چهار

پسرم این ماه بالاخره بعد از حدود چهار سال برگشتیم کرج.و من امیدوار به روزهای خوب اینجا اتاقتو کامل مثل قبل برات چیدم و خداروشکر تو هم خیلی خوشت اومد و واسه همین خیلی راحت قبول کردی که تو اتاق خودت بخوابی.فقط شب اول چند بار به بهانه سوال اومدی تو اتاق ما.ما هم می دونستیم چته و دست به سرت کردیم واقعا عالی و راحت بود.باورمون نمیشد.چون تو اهواز سر این موضوع یه کم بدقلقی می کردی.خدا رو شکر مثل از شیر گرفتنت،راحت بود. انقد بچه مهربونی هستی و مواظبی با حرفات کسی رو نرنجونی(برعکس من).وقتی رفته بودیم اهواز تا وسایلو جمع کنیم،خبر دادن عموم فوت کرده.چه شب بدی بود.همون شبونه حرکت کردیم سمت یزد.تو ماشین خواب بودی.نصف شب بیدار شدی دیدی بابا یه جا سبقت مم...
25 مرداد 1397

78.ماه شصت و سوم

پسرم این ماه به خاطر اینکه از اهواز میومدیم کرج و دنبال خونه و کارای اثاث کشی بودیم،نشد به موقع وبلاگتو به روز کنم. وزن و قدتم نشد اندازه بگیرم. دیکه مفهوم منها و ضرب رو متوجه میشی.مثلا می پرسی چهار تا دوتایی میشه چندتا؟یا میگی بابا گفته از اینجا تا خونه ده دقیقه راهه.از میدون تا خونه هم یک دقیقست.پس نه دقیقه دیگه می رسیم میدون     ...
13 مرداد 1397

77.ماه شصت و دو

چند وقته علاقه زیادی به ماشینای سرعتی پیدا کردی و بخاطر صدای موتورشون بهشون میگی ماشین غونی😂مثلا میریم اسباب بازی فروشی میگی آقا ماشین غونی دارید😅چند وقت پیش بابا قابلمه رو بهت داده بود گفته بود برو دو پیمونه برنج بیار.بعد از دور نگات کرده دیده سه تا ریختی.پرسیده پس چرا سه تا ریختی؟گفتی اول یه دونه کامل ریختم،بعد یه نصفه ریختم،بعد باز یه نصفه دیگه ریختم، در مجموع شد سه تا 😂😂 یه شب موقع خواب بهم گفتی:"مامان با همه غرغرات دوست دارم."الهی من فدای اون دل کوچیکو مهربونت بشم❤❤❤ یه دفعه هم به بابا گفتی:"بابا بی نهایت بی نهایت دوست دارم.فک نکنی منظورم دو تا بی نهایته.یه بی نهایت درنظر بگیر،من بی نهایت تا از اون بی نهایتا...
28 خرداد 1397

75.تولد پنج سالگی

یادمه پارسال آرزو کردم تولد امسالت دیگه اهواز نباشیم.خوب نشد.ولی ایشالا ایشالا ایشالا سال دیگه تولدت دیگه سه نفره برگزار نمیشه.گرچه من این تولدای خلوت سه تاییمون رو خییییییلی دوست دارم             ...
26 فروردين 1397

74.ماه شصت

پسرم این ماه تقریبا 20 روز سفر بودیم.خرم آباد-تهران-یزد. و خیلی خیلی هم خوش گذشت.تو هم بالاخره به واسطه پیشی رابطه ات با مامان پروانه خیلی خیلی بهتر شد پایان این ماه وزنت همون 17.800 و قدت 110 بود. بچه بودی که حریفت نشدیم شیشه پستونک بخوری,الان یادت افتاده           گفتم میوه ها رو بشور,اومدم دیدم همه خیارا رو نصف کردی,می پرسم چرا؟؟؟میگی که آب بره وصتشون قشتگ بشوره میکروب نمونه ...
26 فروردين 1397