شهیارشهیار، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 3 روز سن داره

کشمش کوچولو

85.ماه هفتاد

دیگه روزای سختت داره تموم میشه.مرسی که پنج ماه تحمل کردی.تو و بابا خیلی به من کمک کردین.کاش ناامیدتون نکنم شنیدم به مامان پروانه گفتی مطمئنی دایی امید پسرته؟خودت دیدی از شکمت بیاد بیرون؟پس چرا . . . مامان پروانه گفته نمی دونم.من بیهوش بودم.گفتی"همین دیگه.تو بیهوش بودی.ندیدی.دایی امید خودشو کوچیک کرده,رفته تو شکمت.در شکمتو بسته.دکترم اومده درش آورده,گفته بیا دایی امید.اصلا دایی امیدی در کار نبوده.گولت زده" چند وقت پیش برات یه تفنگ خریدیم که که 4 تا تیر اسفنجی داشت.داشتی با بابا بازی می کردی.2تا از تیرات گم شد.اومدی بهم گفتی مامان هنوز هیچی نشده بابا 2تا از تیراشو شوور داد 😂 پایان این ماه وزنت 19.5 و قدت 115 بود ️ ...
22 بهمن 1397

84.ماه شصت و نه

پسرم این ماه من مجبور شدم به خاطر درسم برم یزد و حدود 24 روز پیشتون نبودم.فقط بابا بهم گفت یه دفعه نصف شب بیدار شدی و . . . بهش گفتی:"آخه چرا بابا" و . . . از وقتی برگشتیم کرج دوتا مرغ عشق گرفتیم که دوتا بچه کردن.تو هم شدی مسئول بچه ها.بابا میگه یه روز داشتی بهشون  میگفتی من هیچ وقت دعواتون نمی کنم,تنبیهتون نمی کنم . . . بعد بابا بهت میگه خوب اگه کار اشتباهی کردن چی؟تو هم گفتی اشکال نداره,بچه ان,بزرگ میشن خودشون متوجه میشن.الهی من فدات بشم که عیر مستقیم به ما آموزش میدی 🤗 پایان این ماه وزنت بالاخره شد 19 و قدت 114.8 انگار من نباشم بهت خوش می گذره     ...
1 بهمن 1397

82.ماه شصت و هفت

پسرم دو ماهی هست که به خاطر درس خوندن و شرایط من،خیلی کم پیش همیم.و وقتی پیشتم تو مدام بهم چسبیدی.از کتابا و جزوه هامم نفرت داری😔منو ببخش که تو روزایی که باید کنارت باشم،نیستم.ولی بدون مامان خیلی دوست داره❤️ پایان این ماه وزنت 18.5 و قدت 114 بود. ...
6 آذر 1397

79.ماه شصت و چهار

پسرم این ماه بالاخره بعد از حدود چهار سال برگشتیم کرج.و من امیدوار به روزهای خوب اینجا اتاقتو کامل مثل قبل برات چیدم و خداروشکر تو هم خیلی خوشت اومد و واسه همین خیلی راحت قبول کردی که تو اتاق خودت بخوابی.فقط شب اول چند بار به بهانه سوال اومدی تو اتاق ما.ما هم می دونستیم چته و دست به سرت کردیم واقعا عالی و راحت بود.باورمون نمیشد.چون تو اهواز سر این موضوع یه کم بدقلقی می کردی.خدا رو شکر مثل از شیر گرفتنت،راحت بود. انقد بچه مهربونی هستی و مواظبی با حرفات کسی رو نرنجونی(برعکس من).وقتی رفته بودیم اهواز تا وسایلو جمع کنیم،خبر دادن عموم فوت کرده.چه شب بدی بود.همون شبونه حرکت کردیم سمت یزد.تو ماشین خواب بودی.نصف شب بیدار شدی دیدی بابا یه جا سبقت مم...
25 مرداد 1397