61.ماه چهل وهشتم
این ماه خیلی برات خوب بود.چون من تونستم از 20 اسفند تا آخر تعطیلات عید مرخصی بگیرم و سفر طووووووووووولانیمون شروع شد.اول چهار روز رفتیم خرم آباد خونه مادرجون اینا که به خاطر یسنا و شلوغ پلوغ بودن دور و برت خیلی دوست داری و بهت خوش می گذره.بعد رفتیم تهران و تا آخر اسفند اونجا بودیم.مامان پروانه و دایی امید هم اومدن.خونه رو تازه عوض کرده بودن و کلییییی سرمون شلوغ پلوغ جابجایی وسایل بود.بعد رفتیم یزد و تا چهارم فروردین اونجا بودیم و باز برگشتیم تهران که مامان پروانه و دایی امید برن سفر.ولی بابا هدایت باهامون نیومد.
بعدم خودمون سه تایی یه سفر دو روزه رفتیم رامسر که بهت خیلی خوش گذشت.دهم فروردین آخر شب هم رسیدیم خونه خودمون
چیز جدیدی که تو این ماه هی می گفتی این بود که تا چپ بهت نگاه می کردم یا می گفتم بالای چشت ابرو,با غیض می گفتی:(با من اینجوری رفتار نکن)

مرتب هم می گفتی بغلم کن.چپ می رفتم,راست می رفتم می گفتی بغلم کن
یه بار بهم گفتی موتو خطرناک تر از ...وتوئه.پرسیدم چرا؟گفتی چون سوزناکه
پایان این ماه وزنت همون 15 و قدت 103.5 بود






بعد از خرید اجناس ممنوعه توسط مامان پروانه





61.ماه چهل وهشتم
